تبليغاتX
بیبیلو
باید عرض کنم که کلآ ریخت اینجا منو به شدت منقلب می کنه، میدونی چرا؟ من تک تک رویاهای به حقیقت نپیوسته ی خودم رو دارم اینجا می بینم.همه ی علایقی که با ک.ون گشادی تمام به گ.ا رفت! این یعنی این که تو تموم مدتی که اینجا چیزی جز یه سری نوشته های دوره ی سلاجقه وجود نداشته من با حسرت تمام اینجا رو چک می کردم.
مثه کسی که تصمیم میگیره خودشو با دیدن اندام تر و تمیز و ردیف دنیل کریگ لاغر کنه و بعد از اون یکی یکی قله های جذابیت رو فتح کنه و مسلمآ بعد از اون با همسری داف سرشت پیوند زناشویی ببنده و بعد بره تو کارخونه ی بابایه زنش و از اونجایی که شایسته ی اون پست و مقام هست سر عمله ها داد و فریاد کنه! ولی خوب  تنبلیش میاد  و همه ی اینا سرابی بیش نیست! و یارو با واقعیتی رو به روست که شامل یه شیکم به قطر عدد پی ( البته مبرهن است که به متر)و اضافه وزنی برابر با هزاران هزار کیلو کالری میشه.( حتما داری میپرسی اضافه وزن چه ربطی به کالری داره؟ خوب یه محاسبه ی سادست! اون دنبه ها همه از خودشون  انرژی در میکنن بیرونو ما اینجا اون انرژی رو  با کالری سنجیدیم! کسی سوالی نداره؟)

مطلب دیگه ای که هست، اینه که من هر وقت خیلی فشار های جانبی گوناگونی رو تحمل میکنم میام اینجا و از خودم شیرین زبونی ساطع میکنم،من امتحان دارم،دوست جونم مسافرته،و سری دارم که هر روز بیش از پیش از مو خالی میشه! اینا همه یعنی فشار یعنی استرس میفهمی لامصب؟! البته معلومه اینایی که گفتم فشارهای الکیه و بیشتر جنبه ی فان داره و کاربردش واسه دلخوشیه شماس که دیگه دنباله ادامه ی ماجرا نباشین و سرتون به همین مصیبت ها گرم باشه.

 پ.ن: اگه این روزا خیلی دچار غزه ایسم شدین اینو ببینین! یکمی بیاته ولی براتون خوبه! تفسیر من ازش این بود که اصلآ کلآ به ت.خمم!

نوشته شده توسط بیبیلو در بیست و دوم دی 1387 |
ماجرا با جذابیت بالایی داره میره جلو لامصب! نمیدونم چرا انقدر الکی الکی داره بهم خوش میگذره؟
 چرا هیچ کدوم این کمبودا به تخمم هم نیست؟ چرا حرص خوردنو آویزوون کردم به بند تنبونم؟!
 تا کی میشه همینطوری ادامه داد؟ یعنی فکر کن چقدر میتونه فاجعه آمیز باشه جریانی که بخواد جلوی این شنگول بازیارو بگیره!

چاره چیه؟

نوشته شده توسط بیبیلو در پانزدهم آبان 1387 |
 Rule
خیلی باحاله! یعنی این که خیلی با مزست!این چرخه که توش دروغ میگم ،بازی میدم، میپیچونم ومتقابلآ دروغ می شنوم، بازی می خورم، پیچیده می شم .درواقع یه بازیه اعصاب خرد کنه هیجان انگیزه! اما وقتی یه لذت دوچندان بهت میده که یه تناقض توو بخش دومش به وجود میاد یعنی بعد از این که گذاشتنت کنار دوباره بیان سراغت!در واقع اوج هیجان وقتیه که در حالی که هنوز دوست داری باشه و خیلی مایلی حداقل حالا که دوباره میخواد باشه فعلآ داشته باشیش، بگی نه! اگه در اوج هیجان و بال بال زدن خیلی سرد و متفکرانه و با کلی فیس و چس بگی نه که دیگه حرف نداره! یعنی یارو اونور جیلیز ویلیز می کنه! مخصوصآ اگه خیلی شاخ و لش هم باشه،در واقع همه ی لطفش به اندازه ی شاخ بودن یاروهه! هر چه شاخش بیش ،حال تو هم بیشتر.
 میشه گفت فعلآ از حماقت فاصله گرفتم،اینو دوست دارم. خیلی وقت بود همچین شبای آروم و خلوت و بی دینگ دینگ sms ایی رو تجربه نکرده بودم، هرچند که این آرامش هم کم کم حالمو به هم میزنه و بعدش حرص میزنم که همه چیو از این حالت منفعل خارج کنم .فعلآ خوشم به این که ذهنم داره ری پِیر میشه واسه یه فرسایش دیگه و روز ازنو...
پی نوشت: اون اول گفتم من تنبلم!خیلی هم تنبلم! حالا به عمق مطلب پی بردین؟ هر روز آپ کردن مثه کابوس میمونه! همین چند ماه یه بار خوبه بابا!
نوشته شده توسط بیبیلو در دوازدهم بهمن 1386 |
می دونید،دوستان من!
معمولآ برام سخته بخوام از یه چیزی بگم که اصلآ دوست ندارم یادم بیاد،اگر چه که خیلی هم مسئله ی حادی نبود.
 معمولآ یه سری چیزا هست که آدم ناخودآگاه بهشون عادت میکنه، یعنی وابسته میشه بهشون اینو که دیگه همتون میدونید!توی هر آدمی هم ممکنه فرق داشته باشه با توجه به سلایق و عقایدش.مثلآ من کمربندهامو خیلی دوست دارم،هر دفعه که میرم چیزی واسه پوشیدن بخرم( به طور کلی دیگه) حتمآ باید کمربند هم بگیرم اصلآ بدون کمر بند انگار یه چیزی کمه. این مسئله در مورد چیزایی که میندازم گردنم هم صدق میکنه،بسیار زیاد.

 به هر حال، مسئله ی اصلی اینجاست که حس میکردم برای اولین بار دارم به دوست جونم عادت میکنم یعنی مثل کمربندام یا پلاکام!البته نه تا اون حد ولی خوب تا مقدار زیادی مثل اونا.این مسئله برام عجیبه چون این اولین دوست جونی بود که حس میکردم دوست خوبی برام میشه و واقعآ از بودن باهاش لذت می بردم یعنی احساس خوبی نسبت بهش داشتم،قلبآ! افکار و عقایدش تا حد زیادی شبیه خودم بود هرچند که اون خیلی کله خر بود و من خیلی خونسرد!! در مورد رفتنش گفته بود اما من اصلآ جدی نگرفتم، فکر نمیکردم اینقدر دیوونه باشه که بخواد توی این سن و سال خودشو بندازه تو درد سر، البته شایدم تحت فشار بود، شاید هم نامزدشو دوست داشت.
نمیدونم، به هر صورت الان دیگه نیست.

دو سه روز پیش یه دفترچه گیر آوردم که دوران راهنمایی توش خاطرات مینوشتم، از خوندنش به طرز وحشتناکی لذت بردم.تازه یادم افتاد چقدر استعداد داشتم که بعد از یه مدت همش به نوعی فراموش شده بود. شعر هم میگفتم،باورت میشه؟؟اتفاقآ به نظر خودم خوب هم بود حتمآ اینجا خواهم نوشت. اون موقع یه معلم ادبیات داشتیم که ایفاگر نقش محرک بود برام. به نوعی خیلی تاثیر گذار بود روی من و به توصیه ی اون بود که می نوشتم، کلآ دوران خوبی بود چقدر ساده و گوگولی مگولی بودم اون موقع یعنی در قیاس با الان که مثل دیو میمونم،حداقل.

در ضمن، تو رو خدا بگید که شما هم از این فرزاد حسنی بدتون میاد،بگید که دلتون میخواد تیکه تیکه بشه ، بگید که دلتون میخواد دل و رودش بپاشه به در و دیوار!! خواهش میکنم ازتون بلیو می!!یه کم به من کمک کنید تا بتونم هضم کنم وجود چنین آدم کثیفی رو!

نوشته شده توسط بیبیلو در سوم مرداد 1386 |
اصولآ نوشتن براي من که بسيار بسيار فراخ هستم (البته با توجه به شرايط کنوني و پيش بيني هاي صورت گرفته توسط شخص پدرم این صفت در من ماندگار خواهد بود) کاري است بس دشوار و توان فرسا! اما خوب هر از گاهي هوسي براي ارضاي اين ميل خفته در من پديدار ميشه و منو قلقلک ميده و اين بار خوندن نوشته هاي ديگه مثل این و این یکی خيلي تحريکم کرد درست مثل ديدن فيلماي پورنو در اوج شق درد!
البته زياده جسارت و  ياغي گريست که نوشته هاي گرانمايه اين عزيزان در طرفة العيني به جهيدن دخترکي آشفته گيسو  روي آلت نره خري درشت عضله تشبيه شود اما از باب مثال عرض کردم ، فقط!
علي ايحال زين پس افکار  و افعال پليدم رو در اين تارنماي مقدس و عرفاني در قالب نوشتاري سطحي و ضعيف و چه بسا اوق(عوق) بر انگيز بر ديده گان هيز شما مخاطب گرامي عرضه ميدارم، اميد است
در ادامه مرا از معلومات خويشتن مستفيض گردانيد،بسيار!
خوب حالا از همه ي اين صحبتا گذشته انتخاب اسم براي اينجا و شخص نگارنده ي دري وري هاي اينجا کاري بود بس دشوار!(که به حق نيز سلول هاي خاکستري ام را بسيار به گوز گوز واداشت.) و از اونجايي که اين روزا هرکي واسه خودش يه اسم مستعاري داره از سوسک حامله و جغد استعمارگر گرفته تا خيار سالادي و کلم بروکسل و امثالهم به خودم نهيب زدم که پسرک مگه تو چی کم داری؟
خلاصه بعد از تحمل کلي اصوات قبیح  از جانب مغزم يه اسم با مسما انتخاب کردم؛  بيبيلو! که بسيار فلسفي و همينطور کلي با نمک و با مزه و دوست داشتني و خواستني و اينا مي باشد!
نوشته شده توسط بیبیلو در بیست و پنجم تیر 1386 |