مطلب دیگه ای که هست، اینه که من هر وقت خیلی فشار های جانبی گوناگونی رو تحمل میکنم میام اینجا و از خودم شیرین زبونی ساطع میکنم،من امتحان دارم،دوست جونم مسافرته،و سری دارم که هر روز بیش از پیش از مو خالی میشه! اینا همه یعنی فشار یعنی استرس میفهمی لامصب؟! البته معلومه اینایی که گفتم فشارهای الکیه و بیشتر جنبه ی فان داره و کاربردش واسه دلخوشیه شماس که دیگه دنباله ادامه ی ماجرا نباشین و سرتون به همین مصیبت ها گرم باشه.
پ.ن: اگه این روزا خیلی دچار غزه ایسم شدین اینو ببینین! یکمی بیاته ولی براتون خوبه! تفسیر من ازش این بود که اصلآ کلآ به ت.خمم!
چاره چیه؟
به هر حال، مسئله ی اصلی اینجاست که حس میکردم برای اولین بار دارم به دوست جونم عادت میکنم یعنی مثل کمربندام یا پلاکام!البته نه تا اون حد ولی خوب تا مقدار زیادی مثل اونا.این مسئله برام عجیبه چون این اولین دوست جونی بود که حس میکردم دوست خوبی برام میشه و واقعآ از بودن باهاش لذت می بردم یعنی احساس خوبی نسبت بهش داشتم،قلبآ! افکار و عقایدش تا حد زیادی شبیه خودم بود هرچند که اون خیلی کله خر بود و من خیلی خونسرد!! در مورد رفتنش گفته بود اما من اصلآ جدی نگرفتم، فکر نمیکردم اینقدر دیوونه باشه که بخواد توی این سن و سال خودشو بندازه تو درد سر، البته شایدم تحت فشار بود، شاید هم نامزدشو دوست داشت.
نمیدونم، به هر صورت الان دیگه نیست.
دو سه روز پیش یه دفترچه گیر آوردم که دوران راهنمایی توش خاطرات مینوشتم، از خوندنش به طرز وحشتناکی لذت بردم.تازه یادم افتاد چقدر استعداد داشتم که بعد از یه مدت همش به نوعی فراموش شده بود. شعر هم میگفتم،باورت میشه؟؟اتفاقآ به نظر خودم خوب هم بود حتمآ اینجا خواهم نوشت. اون موقع یه معلم ادبیات داشتیم که ایفاگر نقش محرک بود برام. به نوعی خیلی تاثیر گذار بود روی من و به توصیه ی اون بود که می نوشتم، کلآ دوران خوبی بود چقدر ساده و گوگولی مگولی بودم اون موقع یعنی در قیاس با الان که مثل دیو میمونم،حداقل.
در ضمن، تو رو خدا بگید که شما هم از این فرزاد حسنی بدتون میاد،بگید که دلتون میخواد تیکه تیکه بشه ، بگید که دلتون میخواد دل و رودش بپاشه به در و دیوار!! خواهش میکنم ازتون بلیو می!!یه کم به من کمک کنید تا بتونم هضم کنم وجود چنین آدم کثیفی رو!